تبليغاتX
دريا

دريا

بهترین مکان برای پهلو گرفتن یک دل طوفان زده ساحل آرام دریاست.

سارای من

سارای من از جنس باران است ، مردم
نه !! ، پاک تر؛ بانوی ایمان است ، مردم
سارای من زاییده ی پاییز زرد است
سارای من ساکت، ولی لبریز درد است
سارا فقط از عشق چوپان گم شدن نیست
یا این که سارای شما سارای من نیست !
سارا به فکر کودک همسایه هم هست
سارا کنار سفره های خشک غم هست
سارای من خاتون شب های کبود است
خاتون دریا ها ست، کی در بند رود است ؟!

در باور سارای من اندوه نان هست
جایی برای مردم بی خانمان هست
سارای من، سارای بی دردان فقط نیست
سارای من بی درد بودن را بلد نیست
سارای من در خواهش دست و قنوت است
سارای من تصویر انسان در هبوط است
سارای من خاتون رنگ ارغوانی ست
سارا زمینی نیست، سارا آسمانی ست !
سارای من یعنی پریدن تا رهایی
یعنی بلور و نور، یک صبح طلایی
سارای من خاتون شب های نیاز است
سارای من بانوی شب بو های ناز است
این حس که در شعر شما دامن کشیده
اسمش که سارا نیست، چون دردی ندیده
سارای من بیچاره قلک هم ندارد
سارای من حتی عروسک هم ندارد
سارای من طفلک گل سر هم ندارد
سارای من تنهاست، بابا هم ندارد
سارای من گاهی کنار دار قالی ست
بیگانه با غم نیست، او از این اهالی ست
دستای سارای شما کی پینه بسته ؟!
کی ناخنش در موج حسرت ها شکسته ؟!
تا بوده سارای شما دامن طلایی ست
یک دختر چشم آبی گیسو حنایی ست
این جنس سارا در دل قاموس من نیست
شاید که خورشید شما، فانوس من نیست !
سارا مگر در چشم یک دختر خلاصه ست ؟!
در عشوه های بی در و پیکر خلاصه ست ؟!
سارای من خیلی نجیب و شرم دار است
سارای من پاک است، بانوی بهار است
سارای من از جنس باران است ، مردم
نه، پاک تر؛ بانوی ایمان است ، مردم

                                                                                              (( دریا ))

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 7:55  توسط پيام پورحسين  | 

جاده جدایی

به آسمان که می نگرم

آبی دریا را می بینم

به دریا که مینگرم

آبی احساس

برای دیدن زیبایی

چشمها را باید بست

برای حس خوب تنهایی

چند دل را باید شکست

زندگی پرده زیبای نهان در عکس است

عکسها پرده زیبای نهان در ذهن است

ذهن ها پرده افکار نهان در رنگها

...................

کاش پرده می دانست تازمانی که پنجره باز است

فرصت رقصیدن دارد

                                 (( دریا ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 13:35  توسط پيام پورحسين  | 

نقطه

دوباره به نقطه بالا نگاه کنید....!!

همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانیکه تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ تمام کسانی که روزی بوده اند ، زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. 

برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است.

 تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار، مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است.

و اما جای ما در کجای این نقطه است...!! ؟؟

به راستی ما که ذره ای بیش نیستیم پس تا کی ریا و دورنگی و دروغ.

کاش کمی هم با یکدیگر صادق باشیم...

                                                (( دریا)) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 13:13  توسط پيام پورحسين  | 

یادش بخیر

 

"یادش بخیر" قصه ی زندگی خیلی از آدماست...

آلبوم ، عکس ، دفتر خاطرات ، نوشته ها، کوچه های خاکی ... و خاطره!

یکی از انسانی ترین وجوه یک آدم ، خاطر ست!

میتونه هم شیرین باشه و هم تلخ اما بازم خاطرست...

اشک ها ، لبخندها...

کوتاه یا بلند ، دور یا نزدیک...

یک خاطره نزدیک

یادش بخیر تصویر علفزار بزرگ و سبز پای دماوند

با همون پسر بچه ای که ایستاده کنار دوچرخه ی قدیمی و کهنه ش و خندیدن و بازی با چند تا دختر بچه ی همسن و سالش.چه قهقهه ای میزدن!

اینبار این تصویر واقعی بود نه یک تابلو نقاشی!

ما آدمای خاطره بازی هستیم...

مواظب گرمای شدید آفتاب این روزها باشین...

"یادش بخیر" سرما!

                         (( دریا))

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 10:43  توسط پيام پورحسين  | 

ساحل نور

شب است و باز پیش تو در یا گلایه می کنم

شکست پشت و پیکرم با تو گلایه می کنم

صدای موجهای تو مرا به خواب می برد

ز اشک و آه من ببین جهان را آب می برد

در یا برای دیدنت دلم همیشه لک زده

قشنگ ترین گل مرا دست زمانه تک زده

                                             رضا طاهری

                                              ۸۹.۰۱.۲۴

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 13:46  توسط پيام پورحسين  | 

بیداری هنوز؟

از روشنی هوا فهمیدم

  □

  ملوانی تنهای‌ام

باز مانده‌ی جنگ‌های  پیروز.

 کجا هستند دوستان من، سربازانم،  جاشوان‌ام

کجا هستند

دشمنان‌ام.

 شب نزدیک می‌شود

گرگی حتی در کمین من نیست.

                                      ((شمس لنگرودی))

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 23:57  توسط پيام پورحسين  | 

چه پسرانی

 به

چه پسرانی

روسپيان پا به زای من !

چه پسرانی در راهند.

يک، دو 

يک، دو  

از همين حالا رژه می روند

در بطن مادرشان

و بيرون می آيند

وآدم های اضافه را از شر زمين پاک می کنند

و حرف های اضافه را از شر زمين پاک می کنند

و سينمای فردين را پاک می کنند

مزه پپسی را پاک می کنند

 چه بهار دل انگيزی است عشق من!

زنده باد باد بهاری که مستی مشروع می آورد

زنده باد برگ های تازه، شب پره ها، ميکرب ها

ننگ بر پرندگان سرخ ناشده يی در هوا

 که به فکر مشکل مردم نيستند

ننگ بر حروف واژه نامه يی که گرفتاری را معنی کرده است

 زنده باد هر چيز ی تا پيش از الف ، ب ، پ…

                                                             پت

 زنده باد خاموشی.

 به کلاه بغل دستی تان محکم بچسبيد

که بر سرتان نرود.

 چه پسرانی

 چه پسرانی!

پادگان ها مزارع خواجگان حرم خواهد شد

پسران زيبا را

در کارخانه های دی. ان. دی. تکثير می کنند

و به دختران زيبا

سکه نيم بهای آزادی می بخشند

 که به دنيا نيايند.

 از گورهاي تان به در آييد لوطيان

از بارگاه تان به آبراهه های خيابان ها نقبی زنيد،

                                                                   به در آييد

بهشت تان به هتل های پنج  ستاره ی پشت خانه تان منتقل شد.

  لطفا به کناری بايستيد سرباز وطن بگذرد

او فرصت کافی برای کشتن خود ندارد.

 دانه برچينيم مردم

                      قد، قد،  قد

دانه برچينيم و

 به آنچه که نک می زنيد

                                   اعتماد کنيد

پرنده ی پنچری را

به زباله ها می ريزند،

دانه برچينيم

مرغ زيرک

گر  به دام افتد، به دام افتد، به دام افتد،  به دام افتد…   

اميد چيز غريبی است مردم

مختصرا عمری طول می کشد

همه چيز تمام می شود.

 می دانستی چه نمی خواستی

 نمی دانستی که چه می خواستی.

اميد چيز غريبی است.

 سلام ای شب معصوم

 سلام ای شبی که چشم های موش های خيابانی را

به حفره های استخوانی ايمان و اعتماد بدل می کنی

سلام پوشاننده رازها در آبراهه ها

بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم

سربازان می رسند.

                          ((شمس لنگرودی))

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 23:55  توسط پيام پورحسين  | 

به دنبال زندگی ...اما در زندگی هستیم !

به دنبال لحظه...اما در لحظه هستیم !

به دنبال راه و در راهیم ...

ما چه میخواهیم که تا حال نداشته ایم

 و چشم هامان به آینده سفید مانده؟

کدام قصه ی نا تمام مارا به فردا وصل میکند؟

گوش ها چرا از این همه کلمه های گفته شده پر نمی شود؟

چشم ها چرا سیرمونی ندارند؟

شوق دیدن کدام صحنه ی جدید...

کدام چهره...

کدام تصویر...

پلک ها را هر صبح از هم میگشاید؟

چند بستنی...

چند ظرف شاه توت...

 طعم زندگی را در این تکرار... مزه ای دیگر خواهد داد؟

چند بار دیگر  دریا بروی دلت دریایی می شود؟

چند بار کوه را تماشا کنی دلت مقاوم و استوار می شود؟

در این نگاه های مکرر به کجا رسیده ایم که دریاهای نرفته و کوه ها و درخت های ندیده را جستجو

می کنیم...

سفر ما را به کدام ((نو)) فرا میخواند؟

در باران چه ندیدیم که در کنار رود اتراق میکنیم ؟

همه ی این بازی ها

((پیدا کردن خودمان)) است

و ما برای گم کردن خودمان

 افسون دنیا

و جاده ها

 و

بازی هایش شده ایم...

                          ((ناشناس))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 18:37  توسط پيام پورحسين  |